کاش
می شد
برهم از خوابت
رستن از تو
مرگ است
من به دنبال توام
تا سحر چشم به راه می مانم
نکند مهتاب بخوابد امشب
کاش می شد
برهم از خوابت
خواب تو
دره وهم آلود سکوتی است
که در آن قلب سردم
می پوسد
و همه هستی من
از بد این حادثه ها
من به دنبال توام
تا سحر چشم به راه می مانم
و سراغت را از تن
هر واهه ای از این امشب می گیرم
و تو را همچون یک ریشه ی داغ
ای که سیراب از این بد درد عطش
می جویم
آه ناگزیرم که تو را در پس هر شعر
بخوانم و بخوانم «درمان»!
شعر من بیمار است
کاش می شد برهم از خوابت
" شهرزاد مغروری "
چیزی به تحفه نمی دهد عشق، مگر خویش را؛ نمی ستاید مگر از خویشتن.
" جبران خلیل جبران "
آخرین حرف این است
زندگی شیرین است
خود از اینروست اگر می گویم
پایمردی بکنیم
پیش از آنکه سر ما بر سر دار آرد خصم
ما بکوبیم سر خصم به سنگ
وین تبهکاران را
بر سر دار بسازیم آونگ
اشکیم و حلقه در چشم کس آشنای ما نیست آتشم اما زبی عشقی چو آب افسرده ام
نخل سر سبزم ز هجر آفتاب افسرده ام
در من ای نور محبت در نمی گیری چرا
رحم کن بر من که از سردی چو آب افسرده ام
نیست جز در بیقراری راحت و آرام من
قلب گرم عاشقم بی اضطراب افسرده ام
آنچه ما داریم یا رب زندگانی نیست نیست
خورد و خواب است این و من زین خورد و خواب افسرده ام
بسکه شد صرف کتاب ایام عمر من امیر
چون گل خفته در آغوش کتاب افسرده ام
" امیری فیروز کوهی "
می تراود مهتاب
می درخشد شب تاب
نیست یکدم شکند خواب به چشم کس و لیک
غم این خفته چند
خواب در چشم ترم می شکند.
نگران با من استاده سحر.
صبح میخواهد از من
کز مبارک دم او آورم این قوم به جان باخته را بلکه خبر.
در جگر لیکن خاری
از ره این سفرم می شکند.
نازک آرای تن ساق گلی
که به جان اش کشتم
و به جان دادم اش آب.
ای دریغا! به برم می شکند.
دست ها می سایم
تا دری بگشایم.
بر عبث می پایم
که به در کس آید.
در و دیوار به هم ریخته شان
بر سرم می شکند.
می تراود مهتاب
می درخشد شب تاب
مانده پای آبله از راه دراز
بر دم دهکده مردی تنها
کوله بارش بر دوش
دست او بر در، می گوید با خود:
غم این خفته چند
خواب در چشم ترم می شکند.
ارغوان شاخه همخون جدا مانده من
آسمان تو چه رنگ است امروز؟
آفتابی ست هوا؟
یا گرفته است هنوز؟
من در این گوشه که از دنیا بیرون است
آفتابی به سرم نیست
از بهاران خبرم نیست
آنچه می بینم دیوار است
آه این سخت سیاه
آن چنان نزدیک است
که چو بر می کشم از سینه نفس
نفسم را بر می گرداند
ره چنان بسته که پرواز نگه
در همین یک قدمی می ماند
کورسویی ز چراغی رنجور
قصه پرداز شب ظلمانی ست
نفسم می گیرد
که هوا هم اینجا زندانی ست
هر چه با من اینجاست
رنگ رخ باخته است
آفتابی هرگز
گوشه چشمی هم
بر فراموشی این دخمه نینداخته است
اندر این گوشه خاموش فراموش شده
کز دم سردش هر شمعی خاموش شده
باد رنگینی در خاطرمن
گریه می انگیزد
ارغوانم آنجاست
ارغوانم تنهاست
ارغوانم دارد می گرید
چون دل من که چنین خون آلود
هر دم از دیده فرو می ریزد
ارغوان
این چه رازی است که هر بار بهار
با عزای دل ما می آید؟
که زمین هر سال از خون پرستوها رنگین است
وین چنین بر جگر سوختگان
داغ بر داغ می افزاید؟
ارغوان پنجه خونین زمین
دامن صبح بگیر
وز سواران خرامنده خورشید بپرس
کی بر این درد غم می گذرند؟
ارغوان خوشه خون
بامدادان کهکبوترها
بر لب پنجره باز سحر غلغله می آغازند
جان گل رنگ مرا
بر سر دست بگیر
به تماشاگه پرواز ببر
آه بشتاب که هم پروازان
نگران غم هم پروازند
ارغوان بیرق گلگون بهار
تو برافراشته باش
شعر خونبار منی
یاد رنگین رفیقانم را
بر زبان داشته باش
و بخوان نغمه ناخوانده من
ارغوان شاخه همخون جدا مانده من
از بس که آسمان دلم ابریست
تمام خاطراتم نمناک شده است
نمی دانم چرا
دریا را هم که دیدم
به یاد تو افتادم
روی ماسه های ساحل نوشتم
اگر طاقت شنیدن داری
من شهامت گفتن دارم
دوباره به دریا نگاه کردم
باز برگشتم
این بار روی ماسه ها نوشتم
دوستت دارم
" فریبا شش بلوکی ">
ای قلب تو پر شراره از عشق بگو
وی درد تو بی شماره از عشق بگو
امید رهایی ام از این دریا نیست
ای پهنه ی بی کناره از عشق بگو
تا شب پره ها باز ملامت نکنند
با این شب بی ستاره از عشق بگو
دیریست که می رویم و ناپیداییم
درمانده که چیست چاره از عشق بگو
تا یاد تو را به لحظه ها نسپارند
هر دم همه جا هماره از عشق بگو
گاهی سخن سکوت را می فهمند
لب دوخته با اشاره از عشق بگو
وقتی ز قصیده ها غزل می سازند
بنشین و به استعاره از عشق بگو
تنهای من ای با من تنها تنها
از عشق دوباره از عشق بگو
آنچنـــان از ياد بــــردم آشيان خـــــويش را
کـــز نگاه غير ميگيـــــــرم نشان خويش را
شعلهی شمع حياتم سوخت تا خامــوش شد
بس که خود دادم به خاموشي زبان خويش را
دست درکــار جـــــدال مغز و قلب خــــود شدم
بـــر هلاک جسم و جان بستم ميان خويش را
در وجــودم نيست ديگـــر طاقت صبر و سلوک
آزمـــودم بـارهــــا تــــاب و تـــوان خـــويش را
آنچنــان وامانــده از راهم که نتوانم شنــود
صبحـــدم بانــــک دراي کــاروان خـــويش را
مرغ حق خاموش شد از ذکر حق وقتي که ديد
بـــر پــر و بال زَغَن، ســوهان جـــان خويش را
مهــره تا برجاي مرواريد غلطان عرضــه گشت
در کف دريــا صـدف گم کــرده کــان خويش را
سهمگين بادي وزيـــد از جانب البـــرز کــوه
همچو ديو از کف رهــــاکرده عنان خويش را
لــــرزه بر اندام کوه افکنـد و آتش بــرفشـاند
در تف آن ســوختم مـــرغ روان خــــويش را
تا نســوزد بــوم ايــرانشهـــر در آتشفشـــان
بر سر تفتـــــان فروبستم دهــــان خويش را
جفت سوداگر در اين سودا نجستم سود خويش
بل بـــه ســــود ديگــــران ديـــدم زيان خــويش را
اعتمـــاد خـــلق را يکبــــاره از کف دادهانــــــد
هـر کسي از ديگـري خواهد ضِمان خـويش را
قــوتِ جــانِ آدم دانـــا بــه خـــون آغشتـه بين
چون بــه خوناب جگــر پــرورده نان خـــويش را
از«محيط» اين قصه را بشنو! که افشا ميکند
بـــا زبــــان بيزبــاني داستــــــان خـــويش را
مست و هوشیار
محتسب، مستی به ره دید و گریبانش گرفت
مست گفت ای دوست این پیراهن است افسار نیست
گفت مستی، زان سبب افتان و خیزان میروی
گفت جرم راه رفتن نیست، ره هموار نیست
گفت می باید تو را تا خانه ی قاضی برم
گفت رو صبح آی، قاضی نیمه شب بیدار نیست
گفت نزدیک است والی را سرای، آنجا شویم
گفت والی از کجا در خانه خمار نیست
گفت تا داروغه را گوییم در مسجد بخواب
گفت مسجد خوابگاه مردم بد کار نیست
گفت دیناری بده پنهان و خود را وارهان
گفت کار شرع کار درهم و دینار نیست
گفت از بهر غرامت، جامه ات بیرون کنم
گفت پوسیده است، جز نقشی ز پود و تار نیست
گفت آگه نیستی کز سر در افتادت کلاه
گفت در سر عقل باید، بی کلاهی عار نیست
گفت می بسیار خوردی، زان چنین بیخود شدی
گفت ای بیهوده گو، حرف کم و بسیار نیست
گفت باید حد زند هشیار مردم، مست را
گفت هشیاری بیار، اینجا کسی هشیار نیست
به کاروانیان بگو که عشق حرف آخر است
کسی سفر کند که او فقط بر این باور است
مقصد ما دورترین نقطه ی بی نهایت است
عشق که سرلوحه شود راه سفر سلامت است
بهار
آمد که گل ها بازگردد
نوای بلبلان آغاز گردد
پرستو ها به خانه باز گردند
دل پیر و جوان خوشحال گردد
شکوفه رو درختان خنده کرده
دل دشت و چمن رو تازه کرده
نشسته رنگ سبز نو بهاری
به روی دشت و صحرا یادگاری
بهار آمد که دل ها شاد گردد
غم و غصه دگر نابود گردد
بشینه خنده بر روی لبامون
برانیم کینه را از تو دلامون
" سینا جعفری "

چون لاله به نوروز قدح گیر به دست
با لالهرخی اگر ترا فرصت هست
می نوش به خرمی که این چرخ کهن
ناگاه ترا چو خاک گرداند پست
مده گر عاقلی بیهوده پندم
چنان در قید مهرت پای بندم
که گویی آهوی سر در کمندم
گهی بر درد بی درمان بگریم
گهي بر حال بـي سامان بخنـدم
نه مجنونم که دل بردارم از دوست
مده گر عاقلی بیهوده پندم
گر آوازم دهی من خفته در گور
برآساید روان دردمندم
سری دارم فدای خاک پایت
گر آسایش رسانی ور گزندم
وگر در رنج سعدی راحت توست
من این بیداد بر خود می پسندم
بدبختي سياه
بدبختي زماني است كه به ياد تو مي دهند
هندوانه را دوست نداشته باشي
اما تو دوست داري.
بدبختي زماني است كه بچه همسايه ديوار به ديوارت
يك مهماني دارد و همه بچه هاي محل را دعوت مي كند
جز تو.
بدبختی زمانی است که هیچ کس به تو نگفته است مامور امنیتی فروشگاه
اجازه نمی دهد که تو شانزده بار از پله برقی بالا و پایین بروی
وقتی که مادرت سرگرم خرید است.
فراموش کرده ام
پیراهن کبود پر از عطر خوش را
برداشتم که باز بپوشم پی بهار
دیدم ستاره های نگاهت هنوز هم
در آسمان آبی آن مانده یادگار
آمد به یاد من که ز غوغای زندگی
حتی تو را چو خنده فراموش کرده ام
آن شعله های سرکش سوزان عشق را
در سینه گداخته خاموش کرده ام
برای همه ما تنها دو راه وجود دارد. یا باید مملو از عشق باشیم یا لبریز از ترس.
" آلبرت اینشتین "
در زیر سقف
شب
از یادها
رود
من با هزار
نغمه ی افسون
در تنگنای
دخمه ی تاریک ذهنتان
خورشید های
خفته ی بی رهگذار را
بیدار می
کنم
" صالح وحدت "
زهر شیرین
ترا من زهر شیرین خوانم ای عشق
که نامی خوشتر از اینت ندانم
وگر هر لحظه رنگی تازه گیری
به غیر از زهر شیرینت نخوانم
تو زهری زهر گرم سینه سوزی
تو شیرینی که شور هستی از تست
شراب جام خورشیدی که جان را
نشاط از تو غم از تو مستی از تست
به آسانی مرا از من ربودی
درون کوره غم آزمودی
دلت آخر به سرگردانیم سوخت
نگاهم را به زیبایی گشودی
بسی گفتند دل از عشق برگیر
که نیرنگ است و افسون است و جادوست
ولی ما دل به او بستیم و دیدیم
که او زهر است اما نوشداروست
چه غم دارم که این زهر تب آلود
تنم را در جدایی می گدازد
از آن شادم که هنگام درد
غمی شیرین دلم را می نوازد
اگر مرگم به نامردی نگیرد
مرا مهر تو در دل جاودانی است
وگر عمرم به ناکامی سراید
ترا دارم که مرگم زندگانی است
پیش از آنکه خستگی همنفسان پاینده در جنون را ترک گویم
بنفشه هایت را در اسفندماه روح خموده ام برویان
ای عبور دوباره
پیش از آنکه مرثیه ی نفسهای سرد را ترک گویم
کوچ مرا به دست شبانان رنگ بسپار
تصویر توده ی مردان و زنان مه آلود را
از خطوط مشوش چهره ام پاک کن
" ساناز کریمی "
از دوست داشتن
امشب از آسمان دیده تو
روی شعرم ستاره میبارد
در سکوت سپید کاغذها
پنجه هایم جرقه میکارد
شعر دیوانه تب آلودم
شرمگین از شیار خواهشها
پیکرش را دوباره می سوزد
عطش جاودان آتشها
آری آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه ناپیداست
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست
از سیاهی چرا حذر کردن
شب پر از قطره های الماس است
آنچه از شب به جای می ماند
عطر سکر آور گل یاس است
آه بگذار گم شوم در تو
کس نیابد ز من نشانه من
روح سوزان آه مرطوب من
بوزد بر تن ترانه من
آه بگذار زین دریچه باز
خفته در پرنیان رویا ها
با پر روشنی سفر گیرم
بگذرم از حصار دنیاها
دانی از زندگی چه میخواهم
من تو باشم ‚ تو ‚ پای تا سر تو
زندگی گر هزار باره بود
بار دیگر تو بار دیگر تو
آنچه در من نهفته دریاییست
کی توان نهفتنم باشد
با تو زین سهمگین طوفانی
کاش یارای گفتنم باشد
بس که لبریزم از تو می خواهم
بدوم در میان صحراها
سر بکوبم به سنگ کوهستان
تن بکوبم به موج دریا ها
بس که لبریزم از تو می خواهم
چون غباری ز خود فرو ریزم
زیر پای تو سر نهم آرام
به سبک سایه تو آویزم
آری آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه نا پیداست
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست
بانگ دریا
سینه باید گشاده چون دریا
نه تک درختی می توانم بود
در خشکی کویر
و نه
پرنده ی تنهایی
در تنگی قفسی
و نه ترانه ی کوچکی
در خالی فضایی
من درختی هستم
که به عشق جنگلی روییده ام
پرنده ای هستم
که به شوق پرواز آمده ام
ترانه ای هستم
که به شور شنیدن زاده ام
در این برهوت
در سرزمینی که
با داغ هزار شعله ی زخم
مرا می سوزانند
به سرودی دل خوش می کنم
که گوشهای غریب تو را بنوازد
" پیمان آزاد "
عشق آشیانه ی گرم خوشبختی است، سرچشمه ی خوشی و مهد آرامش و صفاست. عشق، گل سرخ است؛ دلش در سپیده دمان گشوده می شود، دوشیزگان شکوفایی اش را می بوسند و آن را به سینه می زنند.
پیچک
آن یار که چون پیچک، پیوند به ما بسته
بر شاخه ی ارزانم، صد بند بلا بسته
زین بند گریزانم، هر چند که می دانم
گر پای مرا بسته، از راه وفا بسته
دریای روان بودم، یخ بستم و افسردم
دمسردی ی ِ او ما را، این گونه چرا بسته
سنگین نفسم ازغم، در سینه فرومانده
از سُرب مگر باری، بر دوش هوا بسته
فریاد شبانگاهم، در ژرفی ی ِ شب گم شد
یا مرغ فغان مرده یا گوش خدا بسته
شاید که کند روشن، شب های مرا آن کو
قندیل ثریا را، بر طاق فضا بسته
پیراهن بختم را، ترسم نتواند دوخت
خورشید که صد سوزن، بر سر ز طلا بسته
چون عطر نهان ماندم، در غنچه ی نشکفته
رخ از همه سو پنهان، در از همه جا بسته
سیمین به خدا بندی، کان یار به پایم زد
گیرم ز وفا بسته، دانم به خطا بسته