تبليغاتX
SheroBer

برچهره‌ي گل نسيم نوروز خوش است
در صحن چمن روي دل‌افروز خوش است
از دي که گذشت هرچه گويي خوش نيست
خوش باش و ز دي مگو که امروز خوش است

" خیام "

 

+ نوشته شده در سه شنبه 29 اسفند1385ساعت 2:17 توسط hamid |

بوی بهار

 

مادرم گندم درون آب می ریزد
پنجره بر آفتاب گرمی آور می گشاید
خانه می روبد غبار چهره آیینه ها را می زداید
تا شب نوروز
خرمی در خانه ما پا گذارد
زندگی برکت پذیرد با شگون خویش
بشکفد در ما و سر سبزی برآرد
ای بهار ای میهمان دیر آینده
کم کمک این خانه آماده است
تک درخت خانه همسایه ما هم
برگ های تازه ای داده است
گاه گاهی هم
همره پرواز ابری در گذار باد
بوی عطر نارس گلهای کوهی را
در نفس پیچیده ام آزاد
این همه می گویدم هر شب
این همه می گویدم هر روز
باز می آید بهار رفته از خانه
باز می آید بهار زندگی افروز

+ نوشته شده در دوشنبه 28 اسفند1385ساعت 4:44 توسط hamid |

 

عشق واژه ای است از جنس نور

که با دستی از جنس نور،

بر صفحه ای از جنس نور

نوشته می شود.

" جبران خلیل جبران "

 

عشق، به آیینه می ماند. هنگامی که کسی را دوست می داری، آیینه او می شوی.

او خود را در آیینه تو می بیند و می شناسد، و بدین سان، او نیز آیینه تو می شود.

" لئو بوسکالیا "

 

اگر ما توانایی عاشقی را داشته باشیم،

توانایی این را هم خواهیم داشت که از عشق و محبت دیگران برخوردار شویم.

این مساله فقط به زمان احتیاج دارد، تا دوباره امید به قلبمان باز گردد.

" پائولو کوئیلو "

 

+ نوشته شده در دوشنبه 28 اسفند1385ساعت 2:37 توسط hamid |

ای رود آرام

 

ای رود آرام که در کنار من آواز می خوانی
از کجا به این بستر رسیدی و عزیمت به کجا داری؟
سهم من از تو چه بود؟ بی توقفی در کنارت
کفی آب نوشیدن، یا موی خود را در آیینه ات شانه زدن
آیا قایقی نیست؟
برای بازگشت به آن لحظه ی رود که از آن نوشیدم
و اینک ساعت ها از من پیش افتاده است
آیا تو همان رودی؟
ای رود آرام که می خوانی آواز در کنار من

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 17 اسفند1385ساعت 14:44 توسط hamid |

 

ایرانی

حرکت کن و بختت را از خواب بیدار کن.

 

اسپانیایی

خردمند از نادانی خود باخبر است. نادان تصور می کند که ازهمه چیز اطلاع دارد.

 

ایتالیایی

یک اونس فرصت بهتر از یک پوند عقل است.

 

عربی

آدم خوشبخت اگر در دریا هم پرت شود، با یک ماهی در دهانش بالا خواهد آمد.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 17 اسفند1385ساعت 13:31 توسط hamid |

بودن چه سود

 

در موج تاب آینه چو چشم گشودم
آنقدر پیر گشته بودم
که لوح حمورابی را می توانستم
به جای شناسنامه ارائه دهم
بودن چه سود ؟
با خورد و خواب
دلفسرده تر از مرداب
طرحی ز یک سراب ، نقشی عبث بر آب
باید شناخت ، ورنه بناگاه خوشبخت می شوی
بی رحم و تنگ دیده و دل سنگ می شوی
قارون چنانکه شد
گند کثیف خوشبختی را
با عطرهای عربستان نمی توانی شست

+ نوشته شده در پنجشنبه 10 اسفند1385ساعت 1:21 توسط hamid |

منت دونان

 

زدن یا مژه بر مویی گره ها
به ناخن آهن تفته بریدن
ز روح فاسد پیران نادان حجاب جهل ظلمانی دریدن
به گوش کر شده مدهوش گشته
صدای پای صوری را شنیدن
به چشم کور از راهی بسی دور
به خوبی پشه ی پرنده دیدن
به جسم خود بدون پا و بی پر
به جوف صخره ی سختی پریدن
گرفتن شر ز شیری را در آغوش
میان آتش سوزان خزیدن
کشیدن قله ی الوند بر پشت
پس آنگه روی خار و خس دویدن
مرا آسان تر و خوش تر بود زان 
که بار منت دونان کشیدن

+ نوشته شده در سه شنبه 8 اسفند1385ساعت 2:9 توسط hamid |

ادعای خدایی

 

شخصی دعوی خدایی میکرد. او را پیش خلیفه بردند. او را گفت: « پارسال این جا یکی دعوی پیغمبری میکرد، او را بکشتند.» گفت: « نیک کرده اند که او را من نفرستادم.»

 

+ نوشته شده در جمعه 4 اسفند1385ساعت 18:46 توسط hamid |

 

راز نهفته

 

زدرد عشق تو با کس حکایتی که نکردم
چرا جفای تو کم شد؟ شکایتی که
نکردم
چه شد که پای دلم را ز دام خویش رهاندی

از آن اسیر بلکش حمایتی که
نکردم

 

+ نوشته شده در جمعه 4 اسفند1385ساعت 1:34 توسط hamid |