مهرداد اوستا در 20 بهمن سال 1308 در بروجرد متولد شد. از مهم ترین آثار او مقالات ادبی، تیرانا، شراب خانگی، ترس محتسب خورده، پالیزبان و امام حماسه ای دیگر را می توان نام برد. اوستا در 17 ارديبهشت 1370 بر اثر عارضه قلبي درگذشت. غزل درد یکی از سرده های زیبای اوست که در آن شاعر دردمندی را روح زندگی و بی دردی را بدترین درد دانسته است.
غزل درد
باز آی که چون برگ خزانم رخ زردی است
با یاد تو دم ساز دل من، دم سردی است
گر رو به تو آورده ام از روی نیازی است
ور درد سری می دهمت از سر دردی است
از راهروان سفر عشق در این دشت
گلگونه سرشکی است اگر راهنوردی است
غمخوار به جز درد وفادار به جز درد
جز درد که دانست که این مرد چه مردی است
از درد سخن گفتن و از درد شنیدن
با مردم بی درد، ندانی که چه دردی است
زین لاله ی بشکفته ی در دامن صحرا
هر لاله نشان قدم راهنوردی است
یا خون شهیدی است که جوشد ز دل خاک
هر جا که در آغوش صبا غنچه ی وردی است
درد انسان نه از زیاده خواهی بلکه از قناعت بی حد و حصر است.
اگر به عیوب افراد توجه کنی هرگز دوست پیدا نخواهی کرد.
انسانهای بزرگ گوش کردن را به انحصار خود در می آورند و انسانهای کوچک حرف زدن را.
همیشه حق با کسی نیست که بهتر سخن می گوید.
سعی نکنید فقط انسانی موفق باشید، سعی کنید انسانی با ارزش باشید.
هوشنگ ابتهاج (ه. ا. سایه) در سال 1325 مجموعه ی "نخستین نغمه ها" را به شیوه ی کهن منتشر می کند. "سراب" نخستین مجموعه ی او به اسلوب جدید است. زبان شعری او تغزلی است.
زبان نگاه
نشود فاش کسی آنچه میان من و توست
تا اشارات نظر نامه رسان من و توست
گوش کن، با لب خاموش سخن می گویم
پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست
روزگاری شد و کس مرد ره عشق ندید
حالیا چشم جهانی نگران من و توست
گو بهار دل و جان باش و خزان باش، ارنه
ای بسا باغ و بهاران که خزان من و توست
این همه قصه ی فردوس و تمنای بهشت
گفتگویی و خیالی ز جهان من و توست
نقش ما گو ننگارند به دیباچه ی عقل
هر کجا نامه ی عشق است، نشان من و توست
سايه ز آتشکده ی ماست، فروغ مه و مهر
وه از اين آتش روشن که به جان من و توست
از هر دری هزار

در را به روی غیر فرو بستیم
مهتاب را به خلوت خود خواندیم
یک سینه حرف بود به لبهامان
از هر دری هزار سخن راندیم .
می رفت ، تا حکایت دلهامان
افسون دست و خواهش تن هامان
ره گم کند به سینه و بر تابد
نور سحر ز روزن فردامان .
تن را به کار خویش رها کردیم
خورشید را ز خلوت خود راندیم
یک سینه حرف بود بهر عضوی
از هر دری هزار سخن راندیم.
روشندل
نابینایی در شب تاریک چراغی در دست و سبویی بر دوش در راهی می رفت. فضولی به وی رسید و گفت: ـ ای نادان روز و شب پیش تو یکسان است و روشنی و تاریکی در چشم تو برابر، این چراغ را قاعده چیست؟ » نابینا بخندید و گفت که: « این چراغ نه از بهر خود است، از برای چون تو کوردلان بی خرد است، تا به من پهلو نزنند و سبوی مرا نشکنند. »
پندارها
پنداشتم که این دل غم فرسود
مردست و دیگرش تب و تابی نیست
پنداشتم که پیک جوانی را
دیگر توان شور و شتابی نیست
پنداشتم گذشته سرابی بود
و آینده نیز شاخه ی بی بارست
وان عشقها که شهپر جان می سوخت
خاکستری ز خرمن پندارست
پنداشتم جهان سبک رفتار
بازار گرم هرزگی و خامیست
وین روز و شب که زندگیش خوانند
زنجیر نامرادی و ناکامیست
پنداشتم که زیر و بم امّید
دیریست تا به سینه ی من مردست
وان دلفروز گلبن شادی بخش
پژمرده شاخسارش و افسردست
پنداشتم دلی که به حسرت سوخت
بر رنج عشق، ره نگشاید باز
وان آرزوی تشنه ی رامش سوز
تابم به چیرگی نرباید باز
دردا که هر چه بر دل خونین رُست
شاخ فریب و خوشه رؤیا بود
وان ساحل مراد، چو دیدم باز
گرداب عشق و پهنه ی دریا یود
چشم تو ای ستاره ی بخت آویز
زد شعله بر سراسر پندارم
وز خواب سردمهری و بیزاری
بیدار کرد و سوخت دگر بارم
لحظه ی بدرود
ای امیدی که مرا غیر تو مقصد نبود
پیش بی تابی من آمدنت زور نبود
تا که بیگانه راز دل ما پی نبرد
کاش چشم من و چشم تو غم آلود نبود
یار شیرین لب من گفت به هنگام وداع
لحظه یی تلخ تر از لحظه ی بدرود نبود