دعوت
ترا افسون چشمانم ز ره برده ست و میدانم
چرا بیهوده می گویی دل چون آهنی دارم
نمیدانی نمیدانی که من جز چشم افسونگر
در این جام لبانم باده مرد افکنی دارم
چرا بیهوده میکوشی که بگریزی ز آغوشم
از این سوزنده تر هرگز نخواهی یافت آغوشی
نمیترسی نمیترسی نمیترسی که بنویسند نامت را
به سنگ تیره گوری شب غمناک خاموشی
بیا دنیا نمی ارزد به این پرهیز و این دوری
فدای لحظه ای شادی کن این رویای هستی را
لبت را بر لبم بگذار کز این ساغر پر می
چنان مستت کنم تا خود بدانی قدر مستی را
ترا افسون چشمانم ز ره برده است و میدانم
که سر تا پا به سوز خواهشی بیمار میسوزی
دروغ است این اگر پس آن دو چشم راز گویت را
چرا هر لحظه بر چشم من دیوانه می دوزی
بدکاری، هنگام مرگ ملک دربان دوزخ را دید.
ملک گفت: « کافی است فقط یک کار خوب کرده باشی تا همان یک کار تو را برهاند. خوب فکر کن. »
مرد به خاطر آورد یک بار که در جنگلی قدم می زد، عنکبوتی را سر راهش دیده بود و برای این که عنکبوت را لگد نکند، راهش را کج کرده بود.
ملک لبخندی بر لب آورد و در این هنگام تار عنکبوتی از آسمان نزول کرد که به مرد اجازه ی صعود به بهشت را بدهد. بقیه ی محکومان نیز از تار استفاده کردند و شروع به بالا رفتن کردند.
اما مرد از ترس پاره شدن تار برگشت و آن ها را به پایین هل داد. در همان لحظه تار پاره شد و مرد دوباره به دوزخ بازگشت.
آن گاه شنید که ملک می گوید: « شرم آور است. خودخواهی تو همان تنها خیر تو را به شر مبدل کرد. »
عشق، رازی است مقدس. برای کسانی که عاشقند، عشق برای همیشه بی کلام می ماند. اما برای کسانی که عشق نمی ورزند، عشق شوخی بی رحمانه ای بیش نیست.
" جبران خلیل جبران "
چراغی در افق
به پیش روی من تا چشم یاری میکند دریاست
چراغ ساحل آسودگی ها در افق پیداست
در این ساحل که من افتاده ام خاموش
غمم دریا دلم تنهاست
وجودم بسته در زنجیر خونین تعلق هاست
خروش موج با من می کند نجوا
که هر کس دل به دریا زد رهایی یافت
که هر کس دل به دریا زد رهایی یافت
مرا آن دل که بر دریا زنم نیست
ز پا این بند خونین برکنم نیست
امید آنکه جان خسته ام را
به آن نادیده ساحل افکنم نیست
هرگز مردی ولو بسيار نادان را نديدم که از وی چيزی نتوانستهام بياموزم.
" گالیله "
آدم ترسو روزی هزار بار ميميرد ولی آدم نترس فقط يک بار می ميرد.
" ناپلئون "
عشق عينک سبزی است که با آن انسان کاه را يونجه میبيند.
" مارک تواين "
بدبین در هر فرصتی اشکال را می بیند، خوش بین در هر اشکال فرصت را.
" وینستون چرچیل "
خدایا به من صبر در نومیدی، فداکاری در سکوت،
عظمت بی نام، ایمان بی ریا،
دوست داشتن بی آن که دوست بداند روزی کن.
قیصر امین پور (متولد 1338) از شعرای معاصر است که در قالب های متنوع شعر، طبع آزموده و آثاری چون: در کوچه ی آفتاب، تنفس صبح، مثل چشمه مثل رود، بی بال پریدن، طوفان در پرانتز، آینه های ناگهان را از خود بر جای گذاشته است.
آواز عاشقانه
آواز عاشقانه ی ما در گلو شکست
حق با سکوت بود، صدا در گلو شکست
دیگر دلم هوای سرودن نمی کند
تنها بهانه ی دل ما در گلو شکست
سربسته ماند بغض گره خورده در دلم
آن گریه های عقده گشا در گلو شکست
ای داد، کس به داغ دل باغ، دل نداد
ای وای، های های عزا در گلو شکست
آن روزهای خوب که دیدم، خواب بود
خوابم پرید و خاطره ها در گلو شکست
«بادا» مباد گشت و «مبادا» به باد رفت
«آیا» ز یاد رفت و «چرا» در گلو شکست
فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند
نفرین و آفرین و دعا در گلو شکست
تا آمدم که با تو خداحافظی کنم
بغضم امان نداد و خدا ... در گلو شکست