پیوند

هر خانه را دری است
هر در به کوچه ای لب خود باز می کند
هر کوچه سرگذشت به دستآوریده را
با پیچ و تاب در گلوی شاهراه ها
آواز می کند
از راه کوچه هاست که هر تنگخانه ای
با قلب شهرها
پیوند نازکانه ای آغاز می کند
غمخانه ام پر از آوازهای عشق
اما دریغ هر در این خانه بسته اند
اما دریغ هر رگ این کو بریده اند
پیوند ها همه یک جا شکسته اند
در زیر سقف خویش وز همسایگان جدا
هر تنگدل ز روزنه ای مویه می کند
من از کدام در ؟
من در کدام کو ؟
من با کدام راه ؟
دیروز
ما زندگی را
به بازی گرفتیم
امروز، او
ما را...
فردا؟
" قیصر امین پور "
خورشید تنبل است. چون پدرم زودتر از او از خواب بیدار می شود.
قالی چمن، بافت کارخانه بهار است.
به تعداد پنجره های دنیا خورشید وجود دارد.
بیچاره ماهیها! چون اشک ریختنشان را هیچ کس باور نمی کند.
وقتی اتوبوس به ایستگاه می رسد همه به احترام او از جایشان بلند می شوند.
کاش مادرها فقط هنگام پوست کردن پیاز گریه می کردند.
عجب زمانه ای است! کوه به کوه می رسد، اما آدم به آدم نه!
بعضی از آدمها حتی وقتی که برای عطسه کردن به آسمان نگاه می کند، چشمهایشان را می بندند.
" محمد کاظم مزینانی "
آیینه دل

خرم آن دل که از آن دل، به خدا راهی هست
فرخ آن سینه که در وی، دل آگاهی هست
حشمت ار میطلبی، خدمت درویشان کن
نیست بالاتر ازین گر به جهان جاهی هست
ما گدایان در میکده، شهبازانیم
سایه ی عزت ما بر سر هر شاهی هست
ما در آیینه ی دل نور خدا را دیدیم
آزمودم که ز هر دل، به خدا راهی هست
هر کجا نور بود، چشمه ی خورشید آنجاست
هر کجا پرتو مهتاب بود، ماهی هست
از چه مجنون به سراپرده ی لیلی نرسید
که به صحرای جنون، خیمه و خرگاهی هست
از خدا عذر خطا خواه که پیش کرمش
گر گناه تو بود کوه، کم از کاهی هست
ره نبردیم ریاضی به سرا پرده ی غیب
در نبستند که چون میکده درگاهی هست