شب تنهایی خوب
گوش کن دورترین مرغ جهان می خواند
شب سلیس است و یکدست و باز
شمعدانی ها
و صدا دار ترین شاخه فصل ‚ ماه را می شنوند
پلکان جلو ساختمان
در فانوس به دست و در اسراف نسیم
گوش کن جاده صدا می زند از دور قدمهای تو را
چشم تو زینت تاریکی نیست
پلکها را بتکان کفش به پا کن و بیا
و بیا تا جایی که پر ماه به انگشت تو هشدار دهد
و زمان روی کلوخی بنشیند با تو
و مزامیر شب اندام تو را مثل یک قطعه آواز به خود جذب کنند
پارسایی است در آن جا که تو را خواهد گفت
بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه عشق تر است
یار نداری
چه دلی، ای دل آشفته که دلدار نداری
گر تو بیمار غمی، از چه پرستار نداری
شب مهتاب همان به که از این درد بمیری
تو که با ماهرخی وعده ی دیدار نداری
راز اندوه مرا از من آزرده چه پرسی
خون میفشان ز دلم گر سر آزار نداری
گل بی خار جهانی که ز نیکو سیرانی
قول سعدی ست که با او سرِ انکار نداری
ای سرانگشت من، این زلف سیه را ز چه پیچی
که در این حلقه ی زنجیر گرفتار نداری
دل بیمار زکف رفت و جز این نیست سزایت
که طبیبی پی بهبودی بیمار نداری
گر چه سیمین، به غزل ها سخن از یار سرودی
به خدا یار نداری، به خدا یار نداری
به سوی شادمانی راهی نیست، شادمانی خود در راه است.
هیچ چیز بیهوده تر از با جدیت و تلاش انجام دادن کاری نیست که اصلاً نباید انجام شود.
گرچه رود آرام است، ممکن است تمساحی در زیر آب کمین کرده باشد.
از آهسته رفتن نترس از بیحرکت ماندن بترس.
در فلاکت و بدبختی, نباید امید را فراموش کرد. آب زلال باران از ابرهای سیاه سرازیر میشود.
بمجنون کسی گفت کای نیک پی
چه بودت که دیگر نیایی به حی
مگر در سرت شور لیلی نماند
خیالت دگر گشت و میلی نماند
چو بشنید بیچاره بگریست زار
که ای خواجه دستم ز دامن بدار
مرا خود دلی دردمندست ریش
تو نیزم نمک بر جراحت مریش
نه دوری دلیل صبوری بود
که بسیار دوری ضروری بود
بگفت ای وفادار فرخنده خوی
پیامی که داری به لیلی بگوی
بگفتا مبر نام من پیش دوست
که حیفست نام من آنجا که اوست