
عشق از ازلست و تا ابد خواهد بود
جوینده عشق بی عدد خواهد بود
فردا که قیامت آشکارا گردد
هر دل که نه عاشق است رد خواهد بود
راه عشق
در طواف شمع می گفت این سخن پروانه ای
سوختم زین آشنایان ای خدا بیگانه ای
بلبل از شوق گل و پروانه در سودای شمع
هر کسی سوزد به نوعی در غم جانانه ای
گر اسیر خال و خطی شد دلم، عیبم مکن
مرغ جایی می رود کانجاست آب و دانه ای
منعمان را خانه آباد و دل خرم، چه باک
گر گدایی جان دهد در گوشه ویرانه ای
این جنون تنها نه مجنون را مسلم شد بهار
باش کز ما اوفتد اندر جهان افسانه ای
چه سرگردان است این عشق
که باید نشانی اش را
از کوچه های بن بست گرفت
چه حدیثی است عشق
که نمی پوسد و افسرده نیست
حتی آن هنگام
که از آسمان به خانه آوار
شود
خوب می دانی که در چشمت گرفتارم هنوز
روز و شب خوابم ربودی باز بیدارم هنوز
نازنین با من مگو دل بر کن از تکرار من
گرتو تکرار منی جویای تکرارم هنوز
گرچه تن زخمی و خاکی در رهت افتاده است
نیست بر آیینه دل هیچ زنگارم هنوز
فاش می گویم به تو، با من غریبی ات چرا
رمز و راز من تویی، دنیای اسرارم هنوز
من به پهنای امید خود گل شوق تو را
در میان این کویر تشنه می کارم هنوز
می شناسم مرگ را بی وحشت اما قلب من
می تپد در سینه چون از عشق سرشارم هنوز
شعر هایم سوخت و خاکسترش در مشت من
باز می بینم تو را معنای آثارم هنوز
" بیژن داوری "
زندگی مانند میدانی است که ناگهان در میان آن پرتاب شوی، بهرحال باید آن میدان را طی کنی، تا از آن خارج شوی و زمانی که برای طی کردن این مسافت از دست میدهی مهم نیست. مهم این است که چگونه این مسافت را طی کنی.
صبوحی
کنون شکفته با نفس صبح
گلهای آسمانی نیلوفر
بر نرده های ساده لیوان خانه مان
برخیز تا به چشم تماشا
این جامهای آبی کوچک را
در مقدم سپیده بنوشیم
دو غمناک
غمی در سینه ی دریا نهفته ست
که می خواهد برافشاند به ساحل
چو می بیند که ساحل ژرف خفته ست
نگه می دارد آن را باز در دل
به جان ساحل آشفته اما
غمی دیگر در دوزخ گشاده ست
شفا می خواهد از آغوش دریا
ولی چون مرده بر جای او فتاده ست
کنار هم دو سرگردان دو غمناک
خبر از درد یکدیگر ندارند
یکی را آرزو آب و یکی خاک
دریغا عشق را باور ندارند