تبليغاتX
SheroBer

تو آمدی

 

آن شب که تو آمدی صفا پیدا شد
پیمان شکنی رفت و وفا پیدا شد
در غربت من که به جای بیگانه نبود
برقی زد و روی آشنا پیدا شد
گنجی که به سالها نهان بود از چشم
با هلهله در خانه ی ما پیدا شد
یک عمر کویر فقر را پیمودم
تا برق زد و کوه طلا پیدا شد
خورشید سعادتی که بر من تابید
در سایه ی رحمت خدا پیدا شد
من بودم و تاریکی شب ها ناگاه
از گوشه ی آسمان سها پیدا شد
تا شکر خدا بگویم از دیدن تو
در خلوت من حال دعا پیدا شد
با آمدنت که اختر بخت منی
در ظلمت شب ستاره ها پیدا شد

+ نوشته شده در جمعه 25 آبان1386ساعت 21:15 توسط hamid |

مرد مزرعه داری چند اسب داشت که یک شب همه ی اسب های او از مزرعه فرار کردند.

مردم گفتند: عجب مرد بدشانسی!

مرد گفت: خوش شانس یا بدشانس؟

روز بعد، تمام اسب های آن مرد به اضافه ی یک اسب اصیل و زیبا باز به مزرعه بازگشتند.

مردم گفتند: عجب مرد خوش شانسی!

مرد گفت: خوش شانس یا بدشانس؟

روز بعد، آن مرد یکی از اسب ها را به پسرش داد تا سوار شود. ولی از اسب افتاد و پایش شکست.

مردم گفتند: عجب مرد بدشانسی؛ پای پسرش شکست.

مرد نیز همان جمله را تکرار کرد. بعد از چند روز میان دو روستا اختلاف افتاد. تمامی مردان جوان ده مجبور شدند در نزاعی روستایی شرکت کنند. همه ی مردان روستا کشته شدند ولی چون پای پسر مزرعه دار شکسته بود؛ و در این نزاع بیهوده شرکت نکرده بود زنده مانده بود.

و دیگر کسی هم نبود که بگوید عجب مرد خوش شانسی.

+ نوشته شده در پنجشنبه 24 آبان1386ساعت 14:57 توسط hamid |

رحیل

 

فریاد که از عمر جهان هر نفسی رفت

دیدیم کزین جمع پرکنده کسی رفت

شادی مکن از زادن و شیون مکن از مرگ

زین گونه بسی آمد و زین گونه بسی رفت

آن طفل که چو پیر ازین قافله درماند

وان پیر که چون طفل به بانگ جرسی رفت

از پیش و پس قافله ی عمر میندیش

گه پیشروی پی شد و گه باز پسی رفت

ما همچو خسی بر سر دریای وجودیم

دریاست چه سنجد که بر این موج خسی رفت

رفتی و فراموش شدی از دل دنیا

چون ناله ی مرغی که ز یاد قفسی رفت

رفتی و غم آمد به سر جای تو ای داد

بیدادگری آمد و فریادرسی رفت

این عمر سبک سایه ی ما بسته به آهی ست

دودی ز سر شمع پرید و نفسی رفت

+ نوشته شده در پنجشنبه 17 آبان1386ساعت 23:39 توسط hamid |

شهر خاموش

 

شهریست در خموشی و دیوارهای شهر
گشتند تکیه گاه من هرزه گرد مست
با خویشتن به زمزمه ام این حدیث را
یا هست آنچه نیست و یا نیست آنچه هست
داغم به لب ز بوسه یک شب که شامگاه
زخمی نهاد بر دلم و آشنا شدیم
با یک نگاه عهد ببستیم و او مرا
نشناخت کیستم! سپس از هم جدا شدیم
شهریست در خموشی پرهای یک کلاغ
بر پشت بام کلبه ی متروک ریخته
یخ بسته است، گربه سر ناودان کج
مردی به راه مرده و مردی گریخته

+ نوشته شده در سه شنبه 15 آبان1386ساعت 22:44 توسط hamid |

ای خدا

من از شراب چشم تو گر مست شدم

فارغ از این جهان و هرچه در او هست شدم

ای خدا

بی آب و نان هم اگر بتوان زنده ماند، بی عشق جانان نمی توان!

از این نعمت ناب زندگی محروممان مکن.

ای خدا

من به سجود مستمر امواج، بر ساحل عبودیت رشک می برم.

مقام انسان را کمتر از آب و خاک مخواه.

" سید مهدی شجاعی "
+ نوشته شده در جمعه 11 آبان1386ساعت 0:35 توسط hamid |

 
+ نوشته شده در پنجشنبه 10 آبان1386ساعت 0:2 توسط hamid |