تو را دوست می دارم
تو را به جای همه زنانی که نشناخته ام دوست می دارم
تو را به جای همه روزگارانی که نمی زیسته ام دوست می دارم
برای خاطر عطر گسترده بیکران
و برای خاطر عطر نان گرم
برای خاطر برفی که آب می شود،
برای خاطر نخستین گل ها
برای خاطر جانوران پاکی که آدمی نمی رماندشان
تو را برای خاطر دوست داشتن دوست می دارم
تو را به جای همه زنانی که دوست نمی دارم دوست می دارم.
جز تو، که مرا منعکس تواند کرد؟ من خود، خویشتن را بس
اندک می بینم.
بی تو جز گستره بی کرانه نمی بینم
میان گذشته و امروز.
از جدار آینه خویش گذشتن نتوانستم
می بایست تا زندگی را لغت به لغت فرا گیرم
راست از آنگونه که لغت به لغت از یادش می برند.
تو را دوست می دارم
برای خاطر فرزانگیت که از آن من نیست
تو را برای خاطر سلامت
به رغم همه آن چیزها
که به جز وهمی نیست دوست می دارم
برای خاطر این قلب جاودانی که بازش نمی دارم
تو می پنداری که شکی، حال آنکه به جز دلیلی نیست
تو همان آفتاب بزرگی که در سر من بالا می رود
بدان هنگام که از خویشتن در اطمینانم.
راز زندگی

غنچه با دل گرفته گفت:
زندگی لب ز خنده بستن است
گوشه ای درون خود نشستن است
گل به خنده گفت: زندگی شکفتن است
با زبان سبز، راز گفتن است
گفتگوی غنچه و گل از میان باغچه
باز هم به گوش می رسد
تو چه فکر می کنی؟
راستی کدامیک درست گفته اند؟
من که فکر می کنم
گل به راز زندگی اشاره کرده است
هرچه باشد او گل است
گل، یکی دو پیرهن بیشتر ز غنچه پاره کرده است
در بر رخم مبند

باز از جنون عشق به کوی تو آمدم
بیگانگی مکن که به بوی تو آمدم
در بر رخم مبند که همچون نگاه شوق
با کاروان اشک به سوی تو آمدم
از شهر بند عقل به سر منزل جنون
این سان به شوق دیدن روی تو آمدم
از رفته عذرخواه و ز آینده بیمناک
آشفته تر ز حلقه ی موی تو آمدم
مانند اشک دور ز دیدار مردمان
با سر دویده تا سر کوی تو آمدم
خدای خوبی و خدای بدی بر بالای کوه همدیگر را ملاقات کردند.
خدای خوبی گفت: روزت به خیر برادر.
خدای بدی پاسخی نداد.
خدای خوبی گفت: امروز سرحال نیستی.
خدای بدی گفت: درست است زیرا این روزها مرا با تو اشتباه می گیرند، مرا به نام تو می خوانند، و با من چنان رفتار می کنند که گویی من تو ام و این مرا خوش نمی آید.
خدای خوبی گفت: اما مرا نیز با تو اشتباه می گیرند و مرا نیز به نام تو می خوانند.
خدای بدی راه خویش را گرفت و رفت، در حالی که به بلاهت انسان لعنت می فرستاد.
عشق
عشق هرجا رو کند آنجا خوش است
گر به دریا افکند دریا خوش است
گر بسوزاند در آتش دلکش است
ای خوشا آن دل که در این آتش است
تا بینی عشق را آیینه وار
آتشی از جان خاموشت برآر
هر چه می خواهی به دنیا نگر
دشمنی از خود نداری سخت تر
عشق پیروزت کند بر خویشتن
عشق آتش می زند در ما و من
عشق را دریاب و خود را واگذار
تا بیابی جان نو خورشیدوار
عشق هستی زا و روح افزا بود
هر چه فرمان می دهد زیبا بود
مردی با خود زمزمه کرد: خدایا با من حرف بزن
یک سار شروع به خواندن کرد
اما مرد نشنید
فریاد برآورد خدایا با من حرف بزن، آذرخشی در آسمان غرید
اما مرد گوش نکرد
مرد به اطراف خود نگاه کرد و گفت: خدایا بگذار تو را ببینم
ستاره ای درخشید
اما مرد ندید
مرد فریاد کشید: یک معجزه به من نشان بده، نوزادی متولد شد
اما مرد توجهی نکرد
پس مرد در نهایت یاس فریاد زد: خدایا لمس کن و بگذار بدانم که اینجا حضورداری
درهمین زمان خداوند پایین آمد و مرد را لمس کرد
اما مرد پروانه را با دستش پراند و به راهش ادامه داد.
به زبان خودشان
با درختی که زند سر به فلک
به زبان مِه و ابر
به زبان لجن و سایه و لک
به زبان شب و شک حرف مزن
با درختان برومند جوان
به زبان گل و نور
به زبان سحر و آب روان
به زبان خودشان حرف بزن