غباری در بیابانی
نه دل مفتون دلبندي نه جان مدهوش دلخواهي
نه بر مژگان من اشكي نه بر لبهاي من آهي
نه جان بينصيبم را پيامي از دلارامي
نه شام بيفروغم را نشاني از سحرگاهي
نيابد محفلم گرمي نه از شمعي نه از جمعي
ندارد خاطرم الفت نه با مهري نه با ماهي
بديدار اجل باشد اگر شادي كنم روزي
به بخت واژگون باشد اگر خندان شوم گاهي
كيم من آرزو گم كردهاي تنها و سرگردان
نه آرامي نه اميدي نه همدردي نه همراهي
گهي افتان و خيزان چون غباری در بیابانی
گهی خاموش و حیران چون نگاهي بر نظرگاهي
رهي تا چند سوزم در دل شبها چو كوكبها
به اقبال شرر نازم كه دارد عمر كوتاهی
من کیستم
ز بس با غمت روز و شب زیستم
غمت می شناسد که من کیستم
من آن خویش گم کرده مردم که هیچ
ندانم کجایم، کیم، چیستم
نیم آنچه مانده ست از من به جای
غم است این که برجاست من نیستم
شبانه
شب که جوی نقره مهتاب
بیکران دشت را دریاچه می سازد
من شراع زورق اندیشه ام را می گشایم در مسیر باد
شب که آوایی نمی آید
از درون خامش نیزارهای آبگیر ژرف
من امید روشنم را همچو تیغ آفتابی می سرایم شاد
شب که می خواند کسی نومید
من ز راه دور دارم چشم
با لب سوزان خورشیدی که بام خانه همسایه ام را گرم می بوسد
شب که می ماسد غمی در باغ
من ز راه گوش می پایم
سرفه های مرگ را در ناله زنجیر دستانم که می پوسد
همیشه در ذهن من باش
وقتی ازخواب بیدار می شوم
سراسر روز بر من بتاب
بگذار هر دقیقه زمانی باشد برای همنشینی با تو
نگذار فراموش کنم
در هر ساعت از این که با من مانده ای و خواهی ماند
تا صدای مرا بشنوی و به من پاسخ دهی
شکر به جا آورم
خدایا!
وقتی که شب می رسد
بگذار که افکارم از تو و عشق تو آرامش گیرند
بگذار که خوابم از امنیت و مهر تو اطمینان داشته باشد
و آگاه باشد که من متعلق به تو هستم

من دیده به احسان علی دارم و بس
سر در خط فرمان علی دارم و بس
هر کس زده دست خود به دامان کسی
من دست به دامان علی دارم و بس