تا آفتابی دیگر
رهروان خسته را احساس خواهم داد
ماه های دیگری در آسمان کهنه خواهم کاشت
نورهای تازه ای در چشم های مات خواهم ریخت
لحظه ها را در دو دستم جای خواهم داد
سهره ها را از قفس پرواز خواهم داد
چشم ها را باز خواهم کرد
خواب ها را در حقیقت روح خواهم داد
دیده ها را از پس ظلمت به سوی ماه خواهم خواند
نغمه ها را در زبان چشم خواهم کاشت
گوش ها را باز خواهم کرد
آفتاب دیگری در آسمان لحظه خواهم کاشت
لحظه ها را در دو دستم جای خواهم داد
سوی خورشیدی دگر پرواز خواهم کرد
شب که آرام تر از پلک تو را می بندم
تا تو هستی و غزل هست دلم تنها نیست
محرمی چون تو هنوزم به چنین دنیا نیست
از تو تا ما سخن عشق همان است که رفت
که در این وصف زبان دگری گویا نیست
بعد تو قول و غزل هاست جهان را اما
غزل توست که در قولی از آن ما نیست
تو چه رازی که بهر شیوه تو را می جویم
تازه می یابم و بازت اثری پیدا نیست
شب که آرام تر از پلک تو را می بندم
در دلم طاقت دیدار تو تا فردا نیست
این که پیوست به هر رود که دریا باشد
از تو گر موج نگیرد به خدا دریا نیست
من نه آنم که به توصیف خطا بنشینم
این تو هستی که سزاوار تو باز اینها نیست
در شهری، شاهزاده ی مهربانی زندگی می کرد که همه ی زیردستانش دوستش داشتند و به او افتخار می کردند.
اما مرد بسیار فقیری بود که از دست شاهزاده ناراحت بود و همیشه زبانش در نکوهش او می گشت.
شاهزاده این را می دانست، اما صبر کرد.
سرانجام به فکر او افتاد، و در یک شب زمستانی، خادم شاهزاده به در خانه ی مرد رفت، و کیسه ای آرد، کیسه ای صابون و کوزه ای شکر برایش برد.
خادم گفت: شاهزاده این هدایا را به رسم یادگاری برای تو فرستاده اند.
مرد خوشحال شد و فکر کرد این هدایا را شاهزاده برای بزرگ داشت او فرستاده است. مغرورانه نزد اسقف رفت و به او گفت که شاهزاده چه کرده است: حالا می بینید که شاهزاده چه قدر به حسن نیت من احتیاج دارد؟
و اسقف گفت: آه، چه شاهزاده ی خردمندی، و تو چه قدر کم فهمیده ای. او به زبان نشانه ها سخن می گوید. آرد برای پر کردن معده ی خالی توست؛ صابون برای پاک کردن نهان گاه آلوده ات و شکر برای شیرین کردن زبان تلخت.
از آن روز به بعد، مرد حتی از خود نیز خجالت می کشید. نفرتش به شاهزاده از همیشه بیش تر بود، و بیش تر از او، از اسقف نفرت داشت که هدف شاهزاده را برایش آشکار کرد.
ترانه ي ناسروده
ترانه يي که نخواهم سرود
من هرگز
خفته ست روي لبانم.
ترانه يي
که نخواهم سرود من هرگز.
بالاي پيچک
کرم شب تابي بود
و ماه نيش مي زد
با نور خود بر آب.
چنين شد پس که من ديدم به رويا
ترانه يي را
که نخواهم سرود من هرگز.
ترانه يي پُر از لب ها
و راههاي دوردست،
ترانه ي ساعات گمشده
در سايه هاي تار،
ترانه ي ستاره هاي زنده
بر روز جاودان.
در کنج دلم عشق کسی خانه ندارد
کس جای در این خانه ی ویرانه ندارد
دل را به کف هر که دهم باز پس آرد
کس تاب نگهداری دیوانه ندارد
در بزم جهان جز دل حسرت کش ما نیست
آن شمع که می سوزد و پروانه ندارد
دل خانه ی عشقست خدا را به که گویم
کارایشی از عشق کس این خانه ندارد
در انجمن عقل فروشان ننهم پای
دیوانه سر صحبت فرزانه ندارد
تا چند کنی قصه ی اسکندر و دارا
ده روزه ی عمر این همه افسانه ندارد
"حسین پژمان بختیاری"
زندگی آنچه زیسته ایم نیست، بلکه چیزی است که به یاد می آوریم تا روایتش کنیم.
" گابریل گارسیا مارکز "