
مژده ای دل که دگرباره بهار آمده است
خوش خراميده و با حسن و وقار آمده است
به تو ای باد صبا می دهمت پيغامی
اين پيامی است که از دوست به يار آمده است
شاد باشيد در اين عيد و در اين سال جديد
آرزويی است که از دوست به يار آمده است
ای عشق
ای عشق تو بانوی سیه فام منی
زیبای خموش عمر و ایام منی
دیری است در این باغ که گلبانگت نیست
ای مرغ غمین که بر سر بام منی
شیرینی و شور بزم جانها بودی
اینک چو شراب تلخ در جام منی
گر خوی تو با رمیدگی همراه است
کی رام منی آهوک آرام منی
یک شمع چو قامتت نمی افروزند
اما تو همان ستاره شام منی
گر ننگ به نام عشق کردند چه باک
بدنام بدانی تو و خوشنام منی
هرچند که ناکام گذشتیم ز هم
چون طعم طرب هنوز در کام منی
آغاز تو بودی ام خوشا آن آغاز
شادا به تو چون غم که سرانجام منی
چون چهره تو هنوز در تاریکی است
ای عشق تو بانوی سیه فام منی
روزی روزگاری، پیامبر زاهدی بود که سه بار در ماه، به شهر بزرگ می رفت و در بازارها، موعظه و مردم را به بخشش و سخاوت توصیه می کرد. بسیار خوش بیان بود و در تمام آن سرزمین مشهور.
غروبی، سه مرد به عزلت گاهش آمدند و او به آن ها خوشامد گفت.
مردها گفتند: « بخشش و سخاوت را به ما توصیه کرده اید، و سعی کرده اید به آنانی که بسیار دارند، بیاموزید که به آنان که ندارند، ببخشند، و شک نداریم که شهرت شما، برایتان ثروتی هم آورده. حالا لطف کنید و ثروتتان را به ما ببخشید. زیرا بسیار محتاجیم.»
و زاهد پاسخ داد: « دوستان، من چیزی جز این بستر و این تشک و این کوزه ی آب ندارم. اگر می خواهید، آن ها را ببرید. من نه طلا دارم و نه نقره.»
نگاهی از سر تحقیر به او انداختند و روی برگرداندند، و آخرین مرد لحظه ای کنار در ایستاد و گفت: « آه، ای متقلب! ای ریاکار! تو چیزی را موعظه می کنی که خودت انجام نمی دهی.»
اگر همین حالا کسی از من در خواست می کرد که کتابی بزرگ درباره ی وظیفه و اخلاق بنویسم، کتابی می نوشتم در صد صفحه؛ نود و نه صفحه ی آن را سفید می گذاشتم و در صفحه آخر آن می نوشتم: « انسان تنها یک وظیفه دارد و بس: عشق ورزیدن.»
خاکستر
به من بگویید
فرزانه گان رنگ بوم و قلم
چگونه
خورشیدی را تصویر می کنید
که ترسیمش
سراسر خاک را خاکستر نمی کند ؟
غمی غمناک
شب سردی است و من افسرده
راه دوری است و پایی خسته
تیرگی هست و چراغی مرده
می کنم تنها از جاده عبور
دور ماندند ز من آدمها
سایه ای از سر دیوار گذشت
غمی افزود مرا بر غم ها
فکر تاریکی و این ویرانی
بی خبر آمد تا با دل من
قصه ها ساز کند پنهانی
نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر سحر نزدیک است
هر دم این بانگ برآرم از دل
وای این شب چه قدر تاریک است
خنده ای کو که به دل انگیزم
قطره ای کو که به دریا ریزم
صخره ای کو که بدان آویزم
مثل این است که شب نمناک است
دیگران را هم غم هست به دل
غم من لیک غمی غمناک است