جهان میخانه و ما می پرستیم
دریغا با خیال باده مستیم
نهاده بر دو دیده چشم بندی
ز جام زندگی نوشیم چندی
لب زرین جام از اشک شوییم
وز آن لب اشکریزان کام جوییم
به روز مرگ چشم دل شود باز
برافتد پرده و روشن شود راز
عیان گردد که آن جام زراندود
هم از روز نخست از می تهی بود
به جای می در آن خواب و خیالی
امیدی، حسرتی، هجری، وصالی
کز آن هم شست باید عاقبت دست
زهی میخانه و میخواره ی مست
" غلامعلی رعدی آذرخشی "
خلوتگه دل
عوض اشک ز نوک مژه خون می آید
با خبر باش دل از دیده برون می آید
مکن ای دل هوس سلسله ی زلف بتان
که از این سلسله آثار جنون می آید
اضطرابی به دل افتاد حریفان بی شک
آنکه صید دل ما کرد کنون می آید
پی قتلم صف مژگان زچه آراسته ای
بهر یک تن ز چه صد فوج قشون می آید
خیمه زد پادشه عشق به خلوتگه دل
عقل بیچاره چو درویش برون می آید
گذر باد صبا تا که بر آن زلف افتاد
مشک آمیز شد و غالیه گون می آید
عارف از دست تو با چرخ و فلک در جنگ است
که نفاق از فلک بوقلمون می آید
مردی در مقابل گل فروشی ایستاده بود و می خواست دسته گلی برای مادرش، که در شهر دیگری بود، سفارش دهد تا برایش ارسال کند. او وقتی از گل فروشی خارج شد، دختری را دید که روی جدول خیابان نشسته بود و هق هق گریه می کرد.
مرد نزدیک دختر رفت و از او پرسید: دختر خوب چرا گریه می کنی؟ دختر در حالیکه گریه می کرد گفت: می خواستم برای مادرم یک شاخه گل رز بخرم، ولی فقط 75 سنت دارم، در حالی که گل رز 2 دلار می شود. مرد لبخندی زد و گفت: با من بیا، من برای تو یک شاخه گل رز قشنگ می خرم.
وقتی از گل فروشی خارج می شدند، مرد به دخترک گفت: مادرت کجاست؟ می خواهی تو را برسانم؟ دختر دست مرد را گرفت و گفت: آن جا، و به قبرستان آن طرف خیابان اشاره کرد. مرد او را به قبرستان برد و دختر روی یک قبر تازه نشست و گل را آن جا گذاشت.
مرد دلش گرفت، طاقت نیاورد، به گل فروشی برگشت، دسته گل را گرفت و 200 مایل رانندگی کرد تا
خودش دسته گل را به مادرش بدهد.
غزل
به خلوت بی ماهتاب من بگذر
به شام تار من ای آفتاب من بگذر
کنون که دیده ام از دیدن تو محرم است
فرشته وار شبی را به خواب من بگذر
نگاه مست تو را آرزوکنان گفتم
بیا به پرتو جام شراب من بگذر
اگر که شعر شدی بر لبان من بنشین
اگر که نغمه شدی از رباب من بگذر
فروغ روی تو سازد دل مرا روشن
بیا و در شب بی ماهتاب من بگذر
کرم کن و در کلبه ام قدم بگذار
مرا ببین و به حال خراب من بگذر
تو را که طاقت سوز حمید یک دم نیست
نخوانده شعر مرا از کتاب من بگذر