مده گر عاقلی بیهوده پندم
چنان در قید مهرت پای بندم
که گویی آهوی سر در کمندم
گهی بر درد بی درمان بگریم
گهي بر حال بـي سامان بخنـدم
نه مجنونم که دل بردارم از دوست
مده گر عاقلی بیهوده پندم
گر آوازم دهی من خفته در گور
برآساید روان دردمندم
سری دارم فدای خاک پایت
گر آسایش رسانی ور گزندم
وگر در رنج سعدی راحت توست
من این بیداد بر خود می پسندم
+
نوشته شده در جمعه 11 بهمن1387ساعت 9:17 توسط hamid
|
بدبختي سياه
بدبختي زماني است كه به ياد تو مي دهند
هندوانه را دوست نداشته باشي
اما تو دوست داري.
بدبختي زماني است كه بچه همسايه ديوار به ديوارت
يك مهماني دارد و همه بچه هاي محل را دعوت مي كند
جز تو.
بدبختی زمانی است که هیچ کس به تو نگفته است مامور امنیتی فروشگاه
اجازه نمی دهد که تو شانزده بار از پله برقی بالا و پایین بروی
وقتی که مادرت سرگرم خرید است.
بدبختي زماني است كه تا شروع مي كني به بازي
يكي شروع مي كند به شمردن:
«يك و دو و سه و چهار
كاكا سياه به كنار».
بدبختي زماني است كه تو مي تواني همه بچه هاي ديگر را در تاريكي ببيني
اما آنها مي گويند كه نمي توانند ترا ببينند.
بدبختي زماني است كه در مي يابي
بهترين دوستت اجازه دارد در استخر شنا كند
اما تو اجازه نداري.
بدبختي زماني است كه تاكسي، براي مادرت توقف نمي كند
و او هم شروع مي كند به بد و بيراه گفتن.
بدبختي زماني است كه براي اولين بار درك كني
در خيلي از اصطلاحات بد، كلمه سياه به كار رفته است
مثل «گربه سياه»، «هنرهاي سياه»، «مهره سياه».
بدبختي زماني است كه تو مي خواهي پيرزني سفيد پوست را
براي عبور از خيابان كمك كني
و او فكر مي كند مي خواهي كيفش را بزني.
بدبختي زماني است كه تنها مردي كه توي اتوبوس
پرت و پلا مي گويد
سياه است.
بدبختي زماني است كه تو قبل از آغاز سال نو
به فروشگاه مي روي و مي بيني كه
بابانوئل سفيدپوست است . . .
+
نوشته شده در دوشنبه 7 بهمن1387ساعت 7:52 توسط hamid
|