تبليغاتX
SheroBer

کاش می شد
برهم از خوابت
رستن از تو
مرگ است
من به دنبال توام
تا سحر چشم به راه می مانم
نکند مهتاب بخوابد امشب
کاش می شد
برهم از خوابت
خواب تو
دره وهم آلود سکوتی است
که در آن قلب سردم
می پوسد
و همه هستی من
از بد این حادثه ها
من به دنبال توام
تا سحر چشم به راه می مانم
و سراغت را از تن
هر واهه ای از این امشب می گیرم
و تو را همچون یک ریشه ی داغ
ای که سیراب از این بد درد عطش
می جویم
آه ناگزیرم که تو را در پس هر شعر
بخوانم و بخوانم «درمان»!
شعر من بیمار است
کاش می شد برهم از خوابت

" شهرزاد مغروری "

+ نوشته شده در چهارشنبه 13 آبان1388ساعت 10:9 توسط hamid |

چیزی به تحفه نمی دهد عشق، مگر خویش را؛ نمی ستاید مگر از خویشتن.

" جبران خلیل جبران "

+ نوشته شده در چهارشنبه 13 آبان1388ساعت 10:3 توسط hamid |

حرف آخر

آخرین حرف این است
زندگی شیرین است
خود از اینروست اگر می گویم
پایمردی بکنیم
پیش از آنکه سر ما بر سر دار آرد خصم
ما بکوبیم سر خصم به سنگ
وین تبهکاران را
بر سر دار بسازیم آونگ

 

+ نوشته شده در سه شنبه 12 آبان1388ساعت 8:16 توسط hamid |